مادر مدرسه است

 

به ذهنم افتاد تا با سطح فرهنگى  زن مسلمان در صدر اسلام و كمى پيش از طلوع خورشيد اّن اّشنا شوم.

بى گمان فرهنگ بالا زن و مرد را در فهم حقايق, تدبير امور و تربيت هرچه بهتر فرزندان يارى مى رساند.
براى انجام چنين فكرى شايسته ديدم از منابع مشكوك دورى كنم و به شعر به عنوان ديوان عرب مراجعه كنم و در اّن به شكل گذرا در باره سيرت زن, اخلاق و موضعش در قبال ارزشهاى حاكم برجامعه و نيز مقدار پاى بندى اش به فضايل انسانى جستجو كنم.
بطور اتفاقى ديوان حماسه” ابو تمام” به دستم افتاد, فصل رثا را گشودم و شروع به خواندنش كردم, در اّن مرثيه هاى اّتشينى يافتم كه زنانى با سرودن اّنها بر عزيزانشان اشك ريخته بودند. بجا ديدم نخست ابيات زير را كه” عمره خثعميه” در منقبت دو تن از فرزندانش كه پس از فقدانشان سروده است, برگزينم.
هما أخوا, في الحرب, من لاأخاله إذا خاف يوماً نبوة فدعا هما هما يلبسان المجد أحسن لبسة
شحيحان ما استطاعا عليه كلاهما شهابان منا أوقدثم اخمدا وكان سنى للمدلجين سناهما
إذانزلا الارض المخوف بها الردى يخفض من جأشيهما مُنصُلاهما
ترجمه:
اّن دو, دو برادر هم رزمند كه هر گاه بى ياورى از مصيبتى بهر اسد, صدايشان كند.
اّن دو, بزرگوارى, بهترين لباس, رابه تن دارند و بر اّن سخت اّزمندند.
دوشهايى كه درخشيدند و خاموش شدند, و نورشان روشنى تاريكها بود.
اّنگاه كه به ميدانى كه مرگ از اّن مى هراسد, پاى نهند, شمشير شان از اضطراب قلبشان مى كاهد.
مادر داغديده باسرودن اين اشعار به شجاعت فرزندانش در رويارويى با دشمن افتخار مى كند. و از بزرگواريهاى كه در قيد حياتشان از خود نشان دادند و نيز از بخشش, ايثار و عفتى كه از خود به جاى گذاشتند, سخن مى گويد.
واقعاً از دست دادن دو فرزند اّن هم در يك زمان براى مادر مصيبتى جانگداز است, ولى شگفت اينكه او با اين حال به بزرگى و كرم پسرانش مى نازد و بدينوسيله برغم و اندوهشمى پوشاند, اّيا به نظر شما امروزه زن مسلمان در اين سطح از اّگاهى, رفتار و خويشتندارى قرار دارد؟
پيش از استعمار جديد زن مسلمان بيسوادى بود كه خواندن و نوشتن را نمى دانست و علت اّن را به اسلام نسبت مى دادند! هنگاميكه تمدن ماديگرانه معاصر به كشورشان راه يافت درهاى مدارس بر روى زنان گشوده شد ولى در اّن مدارس با واقعيات ميراث ارزشمند و ارزشهاى زنان در صدراسلام اّشنا نشدند, بلكه طرز تفكر و روش گمراه كنندهء اروپايى مغزشان را خورد و يك مرتبه باسنتها و روشهايى مواجه شديم كه نه تنها شادى اّفرين و سودمند نبود بلكه زيان اّور هم بود.
علت اينهمه, كم دانشى برخى اسلامگراهايى است كه در باره موضوع اسلام در قبال زن سخن مى گويند, تا جايى كه اين بى دانشى گاهى تامرتبه جهل مركب نيز مى رسد اّنانيكه با صداى نكره شان فرياد برمى اّورند:
زن نبايد احدى را ببيند و نه هم احدى او را و از خانه جز به نزد شوهر و يا قبرش نبايد بيرون رود.
چه زيباست سخن حافظ ابراهيم كى مى گويد:
الام مدرسه إذا اعددتها
أعددت شعباً طيب الأعراق
مادر مدرسه اى است كه چون اّن را بسازى ملتى نيك نژاد ساخته اى.
حقيقت:
هميشه به دنبال اين هستيم كه حقمان ضايع نشود, ولى كدام حق؟ حق دنيوى! همان حقى كه مارا از خدا جدا مى كند؟ همان حقى كه مارا از حقيقت واقعى جدا مى كند؟ همان حقى كه شيطان در گوشمان نجوا مى كند؟ بگذار حقيقت را برايت نجوا كنم. بگذار و رخصت ده تا بگويم حق چيست! از اّن كيست او براى چيست!
خدا حق است, حق واقعى اوست, كسى جز او نمى تواند اين قدر حقيقت واقعى  و محض باشد, خداوند اراده كرد كه انسان را بيافريند, پس اّفرينش اّدم حق بود. خداوند انسان را از گل اّفريد از گل خشك, از اين گل دلى برايش ساخت و اّن را با اّب معرفت اّبيارى كرد و با قدرت و تدبير بى نهايتش پرورش داد و اّن را در سينهء انسان قرار داد و وقتى اّدم تااين حد اّماده شد از روح پر بركتش در او دميد, زيرا زندهء واقعى واّن ذاتى كه هرگز نمى ميرد و از ازل تا ابد بوده و هست اوست, اى انسان بگذار بگويم چگونه اّفريده شدى و تو با خود چه كردى! هيچ مى دانى خدا عاشق توست؟ مى دانى؟ حتى گفتنش لرزه بر اندام مى افكند, مادرم شيرينى فرزند را چشيده اى, روزى از تو دور شود چقدر دلتنگش مى شود؟ پدر هيچ مى دانى بانفس هاى فرزندت نفس مى كشى؟ لازم نيست پنهانش كنى! اين را بارها و بارها در چشمان تو خوانده ام, حال بگذار بگويم اين شيرينى كه در قلب تو نسبت به فرزندت وجود دارد زهرى تلخ و كشنده است در مقابل اّن عشقى كه خدا نسبت به تو دارد. او عاشق توست. ترا اّفريده از روحش در تو دميده است, ترابا دستان پر مهر خود اّفريد, قلبت از اّن اوست.
خواهرم انصاف مى كنى؟ بى رحمى و بى مروتى و بى ادبى تا چه اندازه؟ گستاخى و سركشى تا چه اندازه؟ روحت, جسمت, قلبت همه و همه از اّن اوست و توچقدر بى انصافى مى كنى؟ مى خواهم بى پرده بگويم چون تو در عمل شرم ندارى من چرا بايد در سخن شرم داشته باشم؟ وقتى تو باگستاخى هرچه تمامتر خود را به نمايش مى گذارى و در محضر خداوند معصيت مى كنى من چرا شرم كنم؟ دلم اّرام نمى گيرد, اشك امانم نمى دهد وقتى ترا با اّن وضعيت نابهنجار و دور از ادب خداوندى مى بينم. فراموش كرديم؟ يا اصلاً غافليم؟ فراموش كرديم كه خدا چرا ما را اّفريد؟ بگذار بگويم! خداوند مارا اّفريد تا خليفهء او در زمين باشيم. اى واى كه چه خليفه و چه امانتدارى؟ اى داد چه كرديم؟ با امانت خدا چه كرديم؟ پرده درى كرديم! اّبرو برديم! بيچاره و سياه بخت شديم! اظهار بندگى مى كنيم و اين قدر گستاخيم! يا اصلاً فراموش كرديم كه بنده هستيم, فراموش كرديم كه يك پيك هستيم. پيكى براى تمام هستى, پيكى براى تمام موجودات كه حقانيت خدا را بايد اثبات كنيم, ولى چگونه؟ با بى عفتى و با پرده درى؟ نمى خواهم نصيحت كنم چون لايق نيستم. از كجا معلوم من هم مثل تو نباشم. تو در عمل نشان دادى شايد من نشان ندادم ولى سخنى نيز به تو نگفتم. پس كمتر از تو نيست.
در محضر خدا معصيت مى كنيم و غافليم, در حضور ملكوتى الله دروغ مى گوييم و شرم نداريم, چشم در چشمان هم مى اندازيم و يكديگر را تحقير مى كنيم باكى از خشم خدا نداريم, غيبت مى كنيم و گوشمان را به غيبت پرورش مى دهيم انگار نه انگار, كى بايد بيدار شويم و ديده بگشايم, خدا مى داند؟ ولى كاش زمانش زود برسد و دير نشود, زمانى بيدار شويم كه بتوانيم جبران كنيم, زمانى نباشد كه دير شده و هيچ كارى نتوانيم بكنيم, خدا مرا اّفريد, به من فرصت زندگى داد, روحش را در وجودمن به وديعه گذاشت, جسم خاكيم را زنده ساخت تا در محضر او زندگى كنم. وجود من, من خاكى جز به بهشت نمى ارزد پس چرا؟ چرا خود را اين چنين غافل كردم و اين چنين نادانم؟ وجودم پربركت بود, زيرا چون اّفريده شدم دستور اّمد كه مراسجده كنند و شيطان با اّن همه سال عبادت چون بر من سجده نكرد رانده شد, و من چه كردم با خودم, روحم, جسمم, قلبم وجودم همه از وجود اوست و من چگونه  در دامان نفسانيت گرفتار اّمدم و چگونه خوار و ذليل كسى شده ام كه از خدا چيزى ندارد؟ من همه چيز از او دارم, نمى توانم شكر گويم و چقدر ناتوانم كه حتى نتوانستم بر نفسم غلبه كنم. بله! حق واقعى اين است, اگر خيلى طالب حقيم حقمان را از نفسمان بستانيم وخوار و ذليلش كنيم كه هرچه كرد اين نفس باماكرد, بگذار كلام اّخرم را اين چنين به پايان برسانم.
نتوان به كار دنيا دل بست كه گاهى اين است و گاهى اّن, نتوان گفت كه كداميك خوب است و كدام يك خوبتر, در هر كدام بايد حكمت خداوند را جستجو كرد هر جا حق باشد خدا اّنجاست و هر جا خدا باشد ما همان جايم پس تمام زندگى ما حق است و ما برحق.
حق ما مسلمانان بهشت ابدى است پس خود را جز به بهشت نفروشيم, حق ما ديدار معبودمان است پس جز به ديدارش راضى نشويم و حق خدابر گردن ما عبادت اوست و اين حق را بايد با تمام وجود برگردن نهيم و اّگاه باشيم كه اگر نتوانيستيم موفق شويم كه حق خداوند را به جاى اّوريم شيطان سخت خوشحال است و اين همان چيزى است كه در همان اّغاز اّفرينش اّدم قسم خورد كه انسان را مى فريبد و خداوند نيز به ذوالجلاليتش قسم خورده كه هر كس از او روى گردان شود و شيطان را در دل جاى دهد جز دوزخ مكانى ندارد, اّگاه باشيم كه شيطان فريبمان ندهد.
اّمين يارب العالمين.

نورې دا ډول ليکنې:

  1. مقايسۀ جايگاه مادر در دو جريان
 

اړوندې ليکنې

 
 

1 تبصره ها

  1. عبدالرحمن طارق says:

    گويند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت
    شبها بر گاهواره من ، بيدار نشست و خفتن آموخت

    دستم بگرفت و پا به پا برد ، تا شيوه راه رفتن آموخت
    يک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت

    لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت
    پس هستی من ز هستی اوست ، تا هستم و هست دارمش دوست

 
 

نظر خود را در باره مضمون بنویسيد

 

لطف برای هر گونه سوالات دینی خود از ایمیل Fatwa@eslahonline.Net استفاده نمائید

برای تماس با مسئولین اصلاح انلاین از ایمیل info@eslahonline.Net استفاده نمائید