يكى از اين انسانها شيرزنى به نام “امينه” است كه با وجود برخوردارى از همه امكانات رفاهى و مادى از عدم آرامش و افسردگى روحى رنج ميبرده كه با پا گذاشتن در وادى معنويت رنج و غمش پايان مى يابد و منجى صدها انسان ديگر نيز مى شود.
با اين اشارهى كوتاه اينك از زبان “امينه” داستان اين رهايى يافتن و به عزت و سعادت رسيدن را باز ميخوانيم:
پدر و مادرم مسيحى و از شاخه پروتستان بودند و همواره در ميان خاندان پدركلان پدرى و مادريم در مورد مذهب بحث و گفتگو وجود داشت.
بعد از به پايان رسيدن دوره تحصيل ازدواج كردم. خداوند متعال به من زيبايى عطا كرده بود و با وجود آن در كارم- كه مدل شدن براى تبليغات كالاهاى لوكس و آرايشى بود – خيلى تلاش و كوشش مى كردم. ديرى نگذشت كه كار و بارم رونق گرفت و ثروت بزرگى بدست آوردم.
بهترين موتر سوارى با بهترين راننده، بهترين منزل و قصر براى سكونت و وسايل آرايش از هر نوع برايم فراهم بود. حتى گاهى اوقات براى خريدن يك جوره پاپوش با هواپيما به شهر ديگرى مى رفتم.
چندين سال گذشت و من صاحب يك دختر و يك پسر شده بودم. ولى در حقيقت من با وجود فراهم بودن آن همه وسايل رفاهى آرامش روحى نداشتم.
عدم آرامش و افسردگى روحى بلاى جانم شده بود و در زندگيم نوعى خلاء و كمبود احساس مى كردم. در نهايت كار سابقم را ترك كردم و دوباره سراغ زندگى مذهبى رفتم و داوطلبانه در ادارهء كار تبليغ و خدمات مذهبى را اختيار كردم. علاوه بر آن، براى ادامه تحصيل در پوهنتون ثبت نام كردم به اين اميد كه شايد از نظر روحى به آرامش مطلوب دست يابم. سنّم در آن وقت در حدود 30 سال بود. اين را ميتوانيد از سعادتم به حساب آوريد كه در صنفى ثبت نام كرده بودم كه داراى تعداد زيادى دانشجوى سياه پوست آسيايى بود. خيلى نگران و ناراحت شدم ولى چه مىتوانستم انجام دهم. امّا وقتى كه متوجه شدم در ميان آنها مسلمان نيز وجود دارد بر نگرانيم افزوده شد. چرا كه من از مسلمانها متنفر بودم، و مانند اكثر اروپاييان اسلام را دينى مركب از جهالت و وحشت و مسلمانها را انسانهايى بى فرهنگ و عياش، كه بر زنها ظلم ميكنند، و مخالفين خود را زنده زنده مىسوزانند، ميدانستم.
اكثر نويسندگان و مورخين آمريكايى و اروپايى اسلام را چنين معرفى كردهاند. به هر حال با چنين پراكنده گى ذهنى و رنجش خاطرء درس را شروع كردم؛ خود را قانع كردم كه من يك
فرستاده شدن براى اصلاح مسلمانان:
مبلغ هستم و خداوند متعال مرا براى اصلاح اين كافران (مسلمانها) فرستاده است. لذا من نبايد پريشان شوم. در نتيجه به بررسى اوضاع و احوال پرداختم. ولى وقتى متوجه شدم اخلاق و برخورد دانشجويان مسلمان، با برخورد ديگر دانشجويان سياه پوست غير مسلمان به كلى تفاوت دارد، تعجب كردم.
آنها برعكس جوانان آمريكايى ديگر، نه داشتن روابط بىقيد و بند با دانشجويان را مى پسنديدند و نه علاقهاى به ولگردى و عياشى داشتند.
من از آنجايى كه يك مبلغ بودم با آنها صحبت مىكردم و با آنها از خوبى هاى دين مسيحيت مى گفتم، آنها نيز با احترام و وقار با من صحبت مىكردند و بدون هيچ كشمكشى در مباحثه با لبخندى سكوت مى كردند.
با اين روند من كوشش هاى خود را بى فايده مى ديدم. لذا فكر كردم بهتر است در مورد دين اسلام مطالعه كنم تا از نقايص و تضادهاى اسلام با خبر شده و بدين ترتيب باعث سرخوردگى و شكست دانشجويان مسلمان شوم. ولى در نهان خانه دلم اين سؤال برايم مطرح شد كه چطور اسقفهاى مسيحى، روزنامهنگاران و مورخين غربى مسلمانها را جاهل، بيفرهنگ و داراى صفات بسيار بد ديگر به تصوير كشيدهاند، درحالى كه در وجود نوجوانان مسلمان سياه پوست كه هر روزه به تعدادشان افزوده ميشود نه تنها هيچ گونه صفت بدى ديده نميشود، بلكه با دانشجويان ديگر نيز تفاوت دارند و داراى چهرههاى نورانى هستند. پس چرا خودم در مورد دين اسلام مطالعه نكنم تا از حقيقت آن آگاهى يابم؟ در نتيجه براى رسيدن به اين هدف قبل از هر چيز شروع به مطالعه ترجمهى انگليسى قرآن مجيد كردم. با تعجب بسيار دريافتم كه اين كتاب علاوه بر اين كه به قلب آرامش مى بخشد، فكر انسان را مجذوب و مسحور خود مى سازد.
بياد دارم آن روزهايى را كه در مورد مسيحيت مى انديشيدم و كتاب هاى انجيل را مطالعه مىكردم كه چه سؤالاتى در ذهنم خطور مى كرد ولى هيچ يك از پيشوايان و دانشمندان مسيحى جوابى براى آن نداشت و اين سردرگمى بلاى جانم گشته بود.
جواب هاى مطابق عقل و شعور:
اما با خواندن قرآن براى تمام سؤالاتم چنان جوابهايى يافتم كه عيناً مطابق با عقل و شعور بود. براى اطمينان بيشتر با يكى از هم هم صنفىهايم كه نوجوانى مسلمان بود به گفتگو پرداختم و شروع به مطالعهى تاريخ اسلام كردم. در نهايت پى بردم كه تا به حال در تاريكى مطلق سرگردان بودهام و در مورد اسلام و مسلمين نظراتم صريحاً مبنى بر جهالت و نا انصافى بوده است.به خاطر اطمينان بيشتر در مورد پيامبر اكرم صلى الله عليه وسلم و تعليماتش مطالعه كردم، بر تعجبم افزوده شد و خيلى خوشحال شدم كه بر عكس تبليغات سوء نويسندگان امريكايى رسول اكرم صلى الله عليه وسلم محسنى عظيم و خير خواهى صادق براى فرزندان نوع بشر ميباشند، خصوصاً آن مقام و مرتبهاى كه ايشان به زن ارزانى داشته است، نه در گذشته براى آن مثالى يافت ميشود و نه در آينده.
من طبيعتاً آدمى خجالت رو هستم و هرگز با شخصى غير از همسرم بى تكلفى را نپسنديدم. بنابراين وقتى خواندم كه آن حضرت خودشان بى نهايت با حيا بودند و بالخصوص در مورد زنان همواره عفت، حيا و پاكدامنى را تأكيد مى فرمودند خيلى متأثر شدم، و آن را مطابق با فطرت و نياز يك زن يافتم. عظمت و منزلت زن از اين سخن آن حضرت صلى الله عليه وسلم مشخص ميشود كه ميفرمايد: “جنت زير پاى مادران است” و در جاى ديگر ميفرمايند: (بهترين شما كسى است كه با اهل و عيالش خوش رفتارى كند).
از تعليمات قرآن كريم و تعليمات پيامبر اسلام اطمينان قلبى حاصل كردم و بدين ترتيب مطالعه تاريخ اسلام و رفتار شايسته هم صنفى هاى مسلمانم سبب گشت تا بينشهاى غلطى كه در مورد اسلام و مسلمين داشتم، دور شوند و جواب تمام سؤالاتم را پيدا كنم، لذا تصميم گرفتم مسلمان شوم. تصميمم را با دانشجويان مسلمان در ميان گذاشتم و آنها در يكى از روزها، چهار نفر از مسؤولين يكى از مراكز اسلامى را پيش من آوردند كه يكى از آنها روحانى و امام يكى از مساجد بود. بالاخره پس از طرح چند سؤال كلمهى شهادت را خواندم و داخل دايرهى اسلام گشتم.
خبر اسلام آوردنم همچون صاعقهاى بر سر خانواده و دوستانم فرود آمد! رابطهى من و همسرم بيمانند و محبت شوهرم نسبت به من واقعاً بى حد و مرز بود، ولى با شنيدن خبر مسلمان شدنم ضربهء سختى به او وارد شد.
قبل از اينكه دين اسلام را قبول كنم سعى كردم همسرم را قانع كنم. بعد از آن نيز براى فهماندن اين مطلب كه دين اسلام حق است سعى و تلاش زيادى كردم، ولى خشم همسرم به هيچ وجه فروكش نكرد تا اينكه عليه من به محكمه شكايت كرد.
پدر با ارادهء قتل دخترش:
به طور موقت مسؤوليت هر دو فرزندم به من واگذار شد. از آن طرف پدرم كه وى نيز با من وابسگى و تعلق قلبى عميقى داشت با شنيدن اين خبر برافروخته شد و با اسلحه كمريش به قصد كشتنم به خانهام آمد؛ ولى الحمد لله من نجات يافتم. پدرم براى هميشه با من قطع رابطه كرد. خواهر بزرگم متخصص بيمارى هاى روانى بود ولى اعلام كرده بود كه من به نوعى بيمارى روانى دچار شدهام و به اصطلاح براى معالجهام سعى و كوشش فراوانى مى كرد تا مرا به شفاخانه معرفى كند. از طرفى دوران تحصيلم به پايان رسيده بود. براى رفع ضرورت هاى زندگى ناچار در ادارهاى مشغول كار شدم. ولى يك روز به علت تصادفى كه موتر كردم اندكى دير به اداره رسيدم كه باعث اخراجم از آنجا شد.
جرم اصلى من پيش خانوادهام اين بود كه من مسلمان شده بودم؟! با وجود همه اين قضايا خداوند چنين خواسته بود كه يكى از فرزندانم ناقص به دنيا بيايد او نه تنها از نظر روانى در حد نارمل نبود بلكه از عدم سلامت جسمى نيز رنج مى برد.
بنابر رأى محكمه آمريكا از ابتداى شكايت در مورد طلاق و تحويل بچهها، تا صدور حكم نهايى تمام حساب هاى بانكيام مسدود شده بود. علاوه بر اين مشكل، كارم نيز از دستم رفته بود. لذا خيلى نگران شدم و بىاختيار در حضور رب جليل و فريادرس حقيقى سر به سجده افتادم و با گريه و زارى به ستايش و دعا پرداختم. رب كريم دعاهايم را قبول كرد و درست يك روز بعد به كمك يكى از زنهاى خير كه قبلاً با وى آشنايى داشتم موفق شدم در فروشگاهى مشغول به كار شوم و قرار شد فرزند معذورم نيز به صورت رايگان مورد معالجه قرار گيرد.
تصميم دوكتوران اين بود كه بايد بر روى مغز فرزندم عمل جراحى انجام گيرد، با فضل خاص پروردگار اين عمل با موفقيت انجام گرفت. فرزندم سلامتى خود را باز يافت و در پيكر بى جانم روح تازهاى دميده شد.
فرزندان در مقابل روگرداني از اسلام:
ليكن آه! هنوز سلسلهى امتحانات الهى به پايان نرسيده بود چرا كه شكايت همسرم براى تحويل بچهها از دو سال پيش در جريان بود كه سرانجام محكمه آمريكا _ كشورى كه خود را بزرگترين حامى آزادى و دموكراسى و پرچمدار حقوق بشر مىخواند_ رأيش را اينچنين صادر كرد كه: “اگر فرزندانت را مىخواهى بايد از دين اسلام دست بكشي! چرا كه به علت اين مذهب كهنه و قديمى اخلاق بچه ها خراب ميشود) با اين رأى محكمه گويا صاعقهاى در بدنم فرود آمد، يك لحظه احساس كردم زمين و آسمان بالاى سرم مى چرخند. امّا شكر مىكنم پروردگارم را كه با رحمت بى پايانش مرا محافظت كرد و با لحنى انكار آميز به محكمه جواب دادم: “اگر چه من دورى فرزندانم را ناگوارا مى دانم ولى حاضر نيستم لحظهاى از سرمايه اسلام دست بكشم”؛ سرانجام دختر و پسرم را تحويل پدرشان دادم.
من ارتباطم را با الله جل جلاله عميق تر كردم و همه تن به تبليغ دين مشغول گشتم. روزگارى يكشنبهها به جاى استراحت، در مدرسهاى دخترانه دين مسيحيت را به بچهها آموزش مى دادم، اما امروز به لطف الله روزهاى يكشنبه را در مراكز اسلامى مى گذرانم و در آنجا علاوه بر تعاليم دينى، مطالب ديگر را نيز به بچهها آموزش مىدهم. و اين هم از توفيق پروردگار است كه در جاهاى مختلف مراكزى براى مطالعه و تحقيق پيرامون دين اسلام داير كردهام كه در آن علاوه بر زن هاى مسلمان، زنهاى غير مسلمان نيز شركت مىكنند.
من به آنها ميگويم در همين آمريكا درست 170 سال قبل زنها مرتباً خريد و فروش مى شدند و يك زن را ميشد با كمتر از قيمت يك اسب خريد. در دهه هاى بعدى نيز به هيچ زنى از ملك پدريش چيزى به عنوان ارث تعلق نمىگرفت. و اگر هنگام عروسيش صد هزار دالر با خود به خانهى شوهرش مىبرد و پس از گذشت چند ماه مجبور به طلاق ميشد، تمام رقم مذكور به شوهرش تعلق مىگرفت؛ در حالى كه اسلام از هزار و چهارصد سال قبل تا به امروز نداى حقوق زنان را سر مى دهد و در مقابل اين عزت، در اديان باطل ديگر، كوچكترين نمونهاى را نمىتوانيم بيابيم. در حاليكه در اسلام بهشت زير پاى مادران قرار گرفته و در مقابل پدران سه برابر بيشتر واجب الاحترام قرار داده شدهاند.
وقتى من اين مقايسه را انجام مى دهم، زنان امريكايى حيران مى شوند و در اينباره تحقيق و مطالعه مىكنند. وقتى به صحبتهايم يقين كردند كه واقعاً دين اسلام به زنها حقوق و احترام غير معمولى بخشيده است، دين اسلام را قبول كرده و مسلمان مى شوند.
در نهايت خدا را شكر ميكنم كه تاكنون ششصد زن آمريكايى از صحبتهايم متأثر گشته و مسلمان شدهاند.
به اميد اينكه خداوند متعال همه مسلمانان را به حق رهنمون سازد و از چنگال ماديات رهايى بخشد.
په اسلام کې دښځې مقام، حقوق او وجايب
د اسلام په اړه د کفارو تر ټولو زياتې کېدونکي پوښتنې او ځوابونه يې
ولي يوه ښځه څو ميړونه نه شي کولى؟
اسلام کې د ښځو حقوقو ته يوه لنډه کتنه !!
ښځه د ختيځ او لويديز په ټولنو کې!
ايا ښځه د نارينه وو امامت کولی شي؟ ( فقهي څېړنه
ما دمسلمانې ښځې په جامو کې خاوروته وسپارئ
په غربي زندانونو كې داسلام خپريدل!!
نفر دوم كليساي كاتوليك در گانا مسلمان شد!!
عيسويت زما له عقل سره ټکر درلود
No related posts.


