بوی پدر ومادر
انتخاب و اضافات: عبد الرحمن قريشى
یک نیکی 10 برابر اجر دارد
چند روزی به فرارسیدن عيد مانده بود زیادتر همصنفان ما به مکتب نه آمده بودند، اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر صنف و شروع کرد به درس دادن.
استاد خشک و با دسپلین بود و این کرکتر معلم صاحب مضمون اورا دوچند سختر ساخته بود.
بالآخره درس رو به خلاصی بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد، بس است بری یک سال کفایت می کنه !
استاد هم دستی به سر بی موی خود کشید! عینکش را از روی چشمانش برداشته و همین طور که آن را روی میز ميگذاشت، بر چوکی خود نشست.
استاد 65 ساله ما با آن پیراهن سرمه ای لیلامی كه به تن داشت، گفت: حالا که مرا به درس دادن نه می مانین بانین که یک خاطره خود را برایتان قصه کنم .
“عمر من تقریبا ۲۱ یا ۲2 سال بود، در يكي از قريه جات غزني زندگی می کردیم، پدرم دهقان بود با دست های آبله و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت آنها را می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل “ماش پلو” که یک شب عید و دیگه شب عید می خوردیم بوی می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم .
معلم صاحب حالا قدری با گلو گرفته گی کلماتش را تکرار می کرد : نمی دانم شما هم به این پی برده اید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و به یادم می آمد از چادر کهنه سفیدی که گل های زرد روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم…
اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار و آن هم نه به صورت مستقیم .
نزدیکی های عید بود، من که چند ماهی می شد معلم شده بودم و یک روز قبل معاشم را هم گرفته بودم صبح وقت به طرف یگانه چاه قریه رفته تا برای چای صبح آب بیارم .
از پله های زینه خانه بالا می شدم که صدای گیریه ی مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم… معلم صاحب حالا خودش هم گریه می کرد…
پدرم بود، مادرم هم آرامش می کرد، می گفت پدر زلمی جان! خدا بزرگ است، هر چه باشه الله نه می مانه که ما پیش اولادهای خود کم بیایم، چه میشه که در ای عید به اولادهای خود عیدی ندادیم ویا هم میوه نه خریدیم به الله توکل کن، پدرم درجوابش گفت: نواسه های ما در کابل کلان شده از ما امید داره ، نباید فکر کنند که ما …
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدرم را از مادرم بپرسم، دستم را در جیبم کردم، 1000 افغانی بود، همه همان معاشی بود که از مکتب گرفته بودم، آهسته آنر از جیب خود کشیده و قبل از اینکه پدرم متوجه من شود در کف های دستش که آبله های آن از دور به چشم می خورد گذاشتم و هردو کف دستش را در دستانم گرفته بوسیدم و برای اولین بار بوی دستهای خاک خورده پدرم را احساس کردم.
بعد از رخصتی اولین درس من بود که به صنف داخل شدم هنوز درس را شروع نه کرده بودم که سرمعلم مکتب به صنف ما آمده و گفت که به من کار ضروری دارد که به اداره بروم .
بعد از ختم ساعت درسی به اداره رفتم سرمعلم صاحب یک پاکت را از خانه میز خود کشیده به من داد .
پرسیدم : سرمعلم صاحب ! خیریت خو اس دداخل پاکت چیست ؟.
جوابم داد : زلمی خان خودت بازش کن .
پاکت را باز کردم 9000 افغانی در داخل پاکت بود .
پرسان کردم که برای چیست ؟
گفت که از مرکز روان کرده ، در این چند وقتیکه شما در این مکتب آمدین ، بالای شاگردان بسیار زحمت کشیدین و سطح دانش شاگردان بلند رفته ، به همین خاطر من به مرکز پیشنهاد کردم و آنها برای شما بخششی روان کردند .
بدون آنکه بفهمم به سرمعلم گفتم باید برایم ده هزار افغانی روان می کردند ، چرا نو هزار روان کرده ؟
سرمعلم گفت : چرا ؟ کسی برایت از قبل چیزی درباره ی بخششی گفته بود ؟
گفتم : نه خیر ، فقط گمان می کنم که ده هزار افغانی باید روان می کردند .
سرمعلم نه می فهمید که بالایم خنده کند یا سرم قهر شود ، با حوصله مندی گفت : از مرکز معلومات می گیرم و باز برایت اطلاع میدهم .
گفتم : تشکر سرمعلم صاحب . اصلا به این کار ضرورت نیست ، و قبل از اینکه جواب سرمعلم را بشنوم از اداره خارج شدم .
دو روز بعد صبح قبل از اینکه به صنف بروم ، سرمعلم صاحب در دهلیز با من روبرو شد و گفت که دو روز قبل که با خودت صحبت کردم همان روز به مرکز مکتوب روان کردم و درباره ی مکافات شما پرسیدم گفتند که 10000 ده هزار افغانی بود ، و آن ملازمیکه پاکت پیسه ره آورده بود هزار افغانی را از پاکت کشیده بود و بعدا اعتراف کرد و به من همان یک هزار افغانی را داد ، ولی به یک شرط هزار افغانی را برایت میدهم …
گفتم : به چه شرط ؟
گفت : از کجا فهمیدی که برای شما نو هزار افغانی نی بلکی ده هزار افغانی آمده ، وکه برایت اطلاع داده بود ؟
گفتم : هیچکس برایم اطلاع نه داده بود ، و اصلا من خبر هم نه بودم که به مه کدام بخششی روان کردند!!
سرمعلم با حیرت گفت : پس از کجا ای گپه زدی که برایم ده هزار افغانی آمده ؟؟؟
همه ما شاگردان متوجه استاد بودیم که چه جواب داده ، استاد خاموش بود و اشک از چشمانش جاری بود.
بعد از چند دقیقه حوصله ی شاگردان کم شد ، من با کمی ترس معلم صاحب را متوجه ساخته پرسیدم ، معلم صاحب به سرمعلم تان چه جواب دادی ؟
معلم صاحب عینک خود را از سر میز گرفته و به پاک کردن آن مشغول شد ، چشمانش به سقف صنف دوخته شده بود ، نا آگاه به طرف شاگردان متوجه شده گفت :
برایش گفتم : چون (الحسنة بعشر امثالها) در برابر یک نیکی الله جل جلاله ده برابر اجر و پاداش میدهد.
No related posts.

3 تبصره ها
قصه ى ساده با مفاهيم بلند و با ارزش
خداوند همه فرزندان را توفيق دهد تا اين گونه خود را مستحق پاداش فراوان كنند.
اشک از چشمم جاری شد
وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا
و بگو ای رب من بالای آنها (پدر ومادرم رحم کن) قسمیکه مرا در طفولتم تربیت نموده