Home » کلتور او هنر » ادبيات »
توهین نامــۀ فرخاری به مسلمانان
محمد عزيز عزيزي
امروز صبح وقت ، زمانی کمپیوترم را روشن کرده وسری به سایتهای اسلامی زده وبسیاری عناوین را از نظر دورکرده بودم که نا گهان در سایت انترنیتی( جام غور) چشمم را به نظم گونــۀ تحت عنوان مسلمان بخود معطوف داشت ، وقتی اسم نویسنده اش را (مولانا عبدالکبیر فر خاری) مشاهده کردم ، فهمیدم که مانند گذشته در این مرتبه نیز، این دین ستیزمومن دشمن ، تیرتیز قلم را از روی کینه وعقده شکست اندیشه ئی ومکتبی خویش ، بر جان مسلمانان نشانــه گرفتــه باشد .
هر چند بی آزرمی وپر روئی وبی حرمتی این مردک حقیر را با یدک کش کردن لقب بزرگ اختصاصی (مولانا ) که در افغانستان وایران وتا جکستان وحتی قسما جهان به عارف والا مقام کشور افغان جناب (مولا نا جلال الد ین محمــد بلخی) تعلق گرفته است میتوان دانست .
چون این سپیده موی سیاه اندرون ، که روزگاران جوانی را در پهلوی رفقای کمونیست پُرچمی اش وخاصتا شخص ببرک وطن فروش سپری کرده ، واز دوستان و هواداران خاص وهم پیاله گان اعضای بوروی سیاسی ورفقای کمیته مرکزی حزب بد نام ومنفور پرچم بوده است ، و ممکن که در جمع درندگــان وحشی ( اکسا – کام وخاد – در وزارت داخلـۀ وقت – وزارت دفاع - صدارت - قوای چهار زرهدار – قوای پانزده زرهدار – زندان پلچرخی - ششدرک - لوای راکت – بالا حصار - حسین کوت - قلعــۀ زمان خان - اکادمی پولیس - فرقـــۀ هفت ریشخور – فرقــه هشت قر قه – غند توپچی مهتاب قلعـــه وسایر جاهای کابل وولایات کشور که بعنوان زندان ها ومراکز تحقیق آزادگان ملت افغان از آن استفاده بعمــل می آمــد) از خون هزاران هموطن بیگناه ( صاحبمنصبان، استادان دانشگاه، معلمان محصلان، متعلمان، مشایخ، ملا امامان مساجد، بزرگان قوم، وصاحبان آبرو وعزت اجتماعی وحتی طبقات غریب وبیچارۀ، کارگران ودهقانان ودوکانداران وکسبه کاران و…)، جام سرخ شراب سر کشیده وبر اجساد بسملان پولی گون قوای 4 وقوای 15 زرهــدار وسایر جاهــا رقص شادیانه سر داده باشد . امــآ هنوز عطش دوامدار آن کم نشده وامروز نیز با رگبار قلم سیاه خویش قلب مسلمانان ومومنین را در هر کجائی نشانه گرفته است .
هر چنــد خودم ، وتنی چند از دوستان، بصورت بسیار احترامانه بر نوشته های این پیر بی آزرم چند نقد دوستانه نوشته وبنشر سپردیم وفکر کردیم که ، ممکن این گرگ پیر دیگر از شکار بره ها صرفنظرکرده وتوبه کرده باشد چون ، آفتاب عمر آن نیز بلب بام رسیده است ، واز دیر زمانی بذهنم رسیده بود که وقت آنست تا پیر مفلوک وعلیل برای سفر دنیای آخرت آمادگی گرفته وهر چه زود تر از گذشتــۀ ننگین وآلودۀ خویش ، ندامت بکشد ، واز ملت دردمند ورنج دیده نیز تقاضای عفو نموده واز بارگاه الهی هم طلب استغفار نماید .
اما متاسفانه که فکر وپیش بینی ما غلط از آب در آمد ، وهمــآن اصل بزرگی را که سعدی علیه الرحمه به آن اشاره داده بود که :
«عاقبت گرگ زاده گرگ شود – گرچه با آدمی بزرگ شود »
مصداق عینی پیدا کرد .
حال مرا اجباراً وادار کرد تا مطالب مختصری را نصیحت گونــه به این علیل فکری بنگارم وممکن کار گر واقع شود .
چون مطالبی را که میخواهم عرضه کنم ، بنابر تنگی ساحات قوافی ، نمیشود تا آنرا بشکل غزل انشاء کرد ، چون در غزل تعداد مصرعها قاعدتــآً از 15 تجاوز نمی کند ودر بعضی حالات خاص تا بیست وبیست وپنج هم میرسد طوریکه مولانا چنین امری را در غزلیات خویش که بنام شمس نوشته است بکار برده است ، اما با زهم شرح مطالب بنــــده از حد ومرز متذکره بمراتب بالاتر خواهد رفت. بناء ً من نا چا هستم که این نصیحت نامه را بشکل مثنوی در بیاورم . البته قبلاً از همه عزیزان ویا ران فرهیخته وخاصتا خوانندگان بسیار عزیز ونازنین سروده های خویش بابت اِطالــۀ کلام معذرت میخواهم وامید وارم تا احساس خستگی نکنند و بدل دوستان من چنگی بزند .در اخیر نیزرجامندم تا همه خوانندگان وخاصتا مسلمانانیکه با دیانت واستقلال فکری واندیشۀ آزادی خواهانه با من همسو وهم جهت اند این قصیده را تا اخیر ( بشمول یاد داشتها) مرور فرمایند . البته نظرات وانتقادات وپیشنهادات بزرگان واساتیذ ادب را از طریق ایمل خود منتظرم .
والسلام وعلیکم ورحمة الله وبرکاته
منـظر خورشیـد در چشـم خفـاش
چشم بگشا، کن نظر براین جهــان
هـسـت آیــــاتی زذات ِلا مکــان
آسمانها، کهکشا نهــا، مهــر وماه
خــود گــواه ِ روشــن ِ ذاتِ إلــه
َبـّر وبحــر وکوه ودشت باغ وراغ
هـــر کــجــا آثار او باشـــد سـراغ
نظم مـَوزونِ ِ جهـان ِ شش جهت
چشم بگشــا تا شـــود آن آگـهت
ثابت وسیــّاره هــا در آسمــان
از زمین تا هر یکی از،کهکشان
هر یکی اندر مــدار ِ خــودقرار
در میــان قـــــوۀ دفـــع و فرار
جمله ذرات جــهـان در گـردش اند
هم بدور مرکزش، در چرِخش اند
گر به آفاقت نظر، نا ممکــن است
نفس خود بنگر که برآن ممکن است
دور تر،گر تـــو نمی باید شــدن
خود نظر می کن به اعضای بدن
نظم این دنیا همــه بر جان تو
بـِه زهـر خلقی بـداده شان تو
آنکه تصویرت نمود ه این چنین
او مصوّر خالــق کــون ومکیـن
هر کــرا عقل است غفلت نایدش
از رۀ معــلــــول عـــــلت یابـــدش
نــــور ،خــود باشد دلیـــل ِ آفتـــــاب
چون نداری چشــم از وی رو متــاب
فهم خورشید از سرت بـــالا بــُــَود
گــردو چشمت کور ونا بینــا بــُـَود
غیر الله را، کسی او بنــــده شـد
بیشک او اندر جهــان شرمنده شد
تو به فکــر باطل وگمراه خویش
می نیــابی ، چاه را از راه بیش
ادعایت بهر مــومن غیر حــق
تو ز جمع ملحـدان داری سبق
آنکه با مارکســیزم ولینیــزم بـُود
او به الله کی همی دارد سجـــود ؟
تو بفکر مارکس بردین بنگــری
تو زاسلام کی ؟ کجا؟ بوئی بُری
تو سخــن از عقــده وکین میکنی
بر مسلمــانان تو توهین میکنی؟
مدعـایت جملــه مومن بـــوده است
کی مسلمــان از تو ایمن بوده است؟
دامن مومن ُبــَود پاک ونظیـــف
نه چــو قلب وفکر تو باشد کثیف
باور وترسی نـــداری از خــدا
از خلایق شرم می کن بی حیا!
هست تاریخ ِ سیاه این زمــآن
آنچــه بنمــودی همه با همرهــان
کـُـشت وکشتار ستالین کردنت
بار باشـــد تا ابـــد برگـــردنت
آنچه بادارت ببــاختر ،کـــرد آن
در اروپـا ِنه ، چو هتـلر کرد آن
آنچــه بر ملت نمــوده ببرکت
گر تره کی یــا امین ِ بـــدرگـت
خون پاکِ مرد مــان در جوی هــا
دامنت گــــــیرد نمی باشی رهــا
دین تــو جز دین خرد ونوش نیست
بیش از آن فهمی ترا یا هوش نیست
این عجب َنبــَود ترا با مومنــآن
جنگ میباشد ترا درهــر زمــان
لیک باشد این عجب ای بیخرد؟!
بر حقـــایق مانده ای تو دست َرد
چون بنا بر ماده است ، اندیشه ات
زان سبب بـد اصل باشـد ریشه ات
ای کــــه از تاریخ دائـم دم زنــی
پس چرا ا وراق، اورا کــم زنی
گر به تاریخ مســلمانــان نظر!
می نمودی ، می شدی ازآن خبر
فکــر ایجاد تمــدن زان مــــاست
اندلــُس خود شاهدی بر مـُدعاست
در نظام ُملـــک ودر امــر معــاش
هم عبادت ،سعی وهم کار وتلاش
بوده اند در عرصــۀ علم وهنــر
پیشــــــگام ِ جملگی ای بیخــبر
علم وتحصیل وبنای مــــدرســه
در طبابت در صناعت ، هندســه
در ریاضـــی ِ و نجــوم وکیمیــا
پیش کسوت بوده اند ای بی حیــا
«زکــریا» و«بو عــــلی» « ابن حیــان» (1)
مثل « بیرونی» هــمــه فخر زمــان
«ابن خوارزم» و«خیام» وصد دگر (2)
کی تـــوانم باز گــــویـــــــم مختصــر
من همی دانــم ترا نــاید قبــول
سازشی نَبــَود ترا اهل عقــول
تو بخواهی گفت: بر من گــو عیــان
تا بچشم خــود از آن بینــــــم نشــان
یا بگوئی آنچـــه گفتی پیـــش بـُــود
این زمــان اورا نشاید داشت ســُود
باز گــویم شرح حـــال ِاین زمــان
چشم گر داری نظر می کن عیان
گر چه عصر ودور استعمــار را
نیست پایان جـــور واستثــمــار را
تا که استعمار بر ملکی غــنـود
نســل آن ملت همــه در بند بود
عامل پسمانی هر کشـــوری
بوده است افکار پست نوکری
نوکران روس وامریکا وچین
کی گذارند مسلمین را این چنین
بر خودت بنگر وفکرروسی ات
بر کرملین سجــده وپا بوسـی ات
رهبران کشــوران مســـلــمین
نوکران روس وامریکا وچین
لیـــک با آنهــم بـــدقت هــوش کن
گــر ترا عقل است بر من گوش کن
خیره چشمان ِ خودت را باز کن
ازبلاد ِ مسـلـمـــین آغاز کن
مالیزی بنگر تو جــا پانی دگــر
در جهــان صنعت وعلـــم وهنــر
چون «مهــا تیر» (3) بود اورا رهبری
مــــــرد استقـــلال ودین و ســـروری
چون تـَــَرک، یا ببرک وامین نـبــود
نــوکر ومــزدور وهــم بیـــدین نبــود
اندونیزی هم چنــان در این زمــان
کشــــور پیشرفتۀ عــصر وزمــان
ترکیه امــروز فخــر آسیــــــاست
گرقبــول ناید کسی او روسیاه ست
مسلمین در مصر وهند وپاک بین
در رۀ دانش چنــــان چالاک بین
دانش و علــــم فزیک ذره وی
انحصــار دست چند ملک قوی
هیچ کس را اختیاری نیست بر
تا از آن دانش بگیرد او اثر
لیــــــک با هر قید وبست روزگــار
مومن ِ با فکر خویش وپشت کــار
سَــّد راه خویش را بشکــــست او
در مــقــام ِ بس بلنـــــد بنشست او
تو مگر نشنیـــــده ئی ای کـــوروکر
از (قــدیر خـان)(4) هیچ نشنیدی خبر
آن قدیر خانـش زنسل روس نیست
دشمن دین ووطن ، َدیـّــُـوس نیست
مومن دین دار با فکـــر وکمــآل
مملکت یابد از او حســن وجمـال
فکــر استقلال رمــز سروری است
عامـــل پسماندگی هــا نـــوکری است
فکــر زشت ِ بندگیها عــآر باد
ای دوصد لعنت براین افکــار باد
هر غلام روس وامریکــا وچین
دشمن آزادگــی و ســــرزمیــن
پس تمــــــام ادعـــایت با طــــــل است
همنــوایت ، هر که باشد جاهل است
مشکل ِتو با مسلمان این ُبــَود
چون ترا با غیر آن آئین بــُـَود
گر پسندت نیست ، دین مسلمین
یا خودت داری زخود آئین ودین
دین باشد اخیار وجــــبر نیست
دین اسلام دین کفر وگبر نیست
هر کسی بردین خــود دارد قــرار
دین ،جبری نیست باشــــد اختیــار
تو وکیش و مسـلک وآئین تو
می نپرسم از خــدا ودین تو
لیک بر جمله مسلمین توهین مکن
گر ادب با شــد ترا اندر سُــــخـُـن
از « عزیز ِ» این گفته اش دائم شنــَنـَو
دور بــاش ازفحــــش واز دشنــام وَدو
************************************
روز جمعه ساعت 17:20 بعد از ظهــر
بیست وهفتم جوزای سال – هجری شمسی1390
برابر: 2011-06-17
مطابق به : پانزدهم رجب سال 1432 هجری قمری
hmaazizi@yahoo.co.uk
یاد داشتها
( 1 ) – جابر بن حیان:
(2000 ـ 107 هـ . ق / 815 ـ 725 میلادی )
“جابر بن حیان” معروف به صوفی یا کوفی ، کیمیاگر ایرانی بود و در قرن نهم میلادی میزیست و بنا به نظریه اکثریت قریب به اتفاق کیمیاگران اسلامی ، وی سرآمد کیمیاگران اسلامی قلمداد میشود. شهرت جابر ، تنها به جهان اسلام محدود نمیشود و غربیها او را تحت عنوان «گبر» میشناسند. “
(2)- رازی ، ابوبکر محمد بن زکریا:
(313 ـ 251 هـ . ق / 923 ـ 865 م.)
زکریای رازی بهعنوان یکی از بزرگترین حکیمان مسلمان شناخته شده ، غربیها او را به نام رازس میشناسند. رازی در علم کیمیا ، روش علمی محض را انتخاب کرده ، بر خلاف روشهای تمثیلی و متافیزیک ، به روشهای علمی ارزش زیادی قائل شده است. رازی ، موسس علم شیمی جدید و نخستین کسی است که «زیست شیمی» را پایهگذاری نموده است. دکتر روسکا ، شیمیدان آلمانی گفته است: «رازی برای اولین بار مکتب جدیدی در علم کیمیا بوجود آورده است که آن را مکتب علم شیمی تجربی و علمی میتوان نامید. مطلبی که قابل انکار نیست، اینست که زکریای رازی ، پدر علم شیمی بوده است.»
شیخ الرئیس ابن سینای بلخی معروف به ابوعلی سینا،:
(428 ـ 370 هـ . ق / 1036 ـ 980 م .)
ابن سینا ملقب به شیخ الرئیس ، بزرگترین فیلسوف و دانشمند اسلامی و چهره ای بسیار موثر در میدان علوم و فنون است. غربیها وی را به نام اوسینیا میشناسند. ابن سینا ، رنجی برای کیمیاگری و ساختن طلا نکشید؛ زیرا او به استحاله باور نداشت و صریحا تبدیل فلزات به یکدیگر را ناممکن و غیر عملی میدانست.
البیرونی ، ابوریحان محمد:
(442 ـ 362 هـ . ق / 1050 ـ 972 م) .
کانی شناس و داروشناس جهان اسلام و یکی از بزرگترین دانشمندان اسلام است که با ریاضیات ، نجوم ، فیزیک ، کانی شناسی ، دارو سازی و اغلب زبانهای زنده زمان خود آشنایی داشته است. یکی از آثار مهم بیرونی در شیمی ، کتاب الجواهر وی است که در بخشی از آن ، نتایج تجربی مربوطه به تعیین جرم حجمی امروزی آنها تفاوت خیلی کم دارد و یکی از کاربردهای مهم وی به شمار میرود که در علوم تجربی ، انقلابی بزرگ بوجود آورد. وی برای تعیین جرم اجسام ، ترازویی ابداع کرد.
(3 )- مهــاتیر محــمــد صدراعظم اسبق مالیزیا که با اندیشــۀ اسلامی ومستقلانه اش کشور مالیزی را در حوزۀ صنعت وانکشاف ورفاه اجتماعی وخود کفائی بعد از جاپان بر تارک کشورهای آسیائی نشاند .
(4 ) - عبدالقــدیر خان ، بزرگترین عالم مسلمان پاکستان که در رشتــۀ فزیک اتومی ملقب به پدر علم هسته ئی( اتومی ) در پاکستان شهرت یافت، وپاکستان را در قطار کشورهــای دارندۀ سلاح اتومی جــهــان قرار داد .
No related posts.

4 تبصره ها
از برادران ار جمند که بر من محبت کرده واز سروده ام استقبال بعمل آوردند سپاسگذارم
بارک الله فیکم
مثنوی بسیار اعلی
الله قلم تان را با برکت دارد
جزاکم الله خیرا
چه خوب گفتی و خوب شناختی این گرگ پیر که در پوست آهو مظلوم خود را نشانداده میخواهد که خوی و خصلت خویش را آشکار نموده باز به سان گرگان به شکار نامیمون خویش ادامه بدهد به جای اینکه او باید توبه میکشید و به پروردگار خود راجع میشد قلبا و به اخلاص از مفکوره های پوچ کمیونزم خود را تخلیه میکرد و به ایمان و اخلاق خود را آراسته میساخت.
باز هم (لکل فرعون موسی) است که خداوند شما را واداشته تا از حریم مسلمانان دفاع نموده و خفاشان زمان درس عبرت انگیز بدهی.
جزاکم الله خيراً
نوشته بود بس جالب و مورد نیاز